داستان زندگی من

در حال تحصیل در دبستان:

بابا:آفرین پسرم ! دساتو که خوب می خونی . می خوای دکتر شی ها.

من: چشم بابا.

در حال تحصیل در راهنمایی:

بابا: می بینم که درساتو می خونی . همین جوری پیش بری دکتر شدی. آفرین

من: راست می گی بابا!

در حال تحصیل در دبیرستان:

بابا: مواظب باش حواست پرت نشه ها! دیگه نزدیکهو همین دو سه ساله.

من: چه خوب!

در حال تحصیل در دانشگاه:

بابا: خوب پسرم! خوب درستو بخون که بری تخصص تا برات زن بگیرم.

من : اوه یعنی داره تمام می شه!

در حال گرفتن تخصص:

بابا: امروزه همه تخصص دارن ء تو باید فوق بگیری که برات زن بگیرم.

من: خوب اشکال نداره . اونم می گیرم.

فوق تخصص گرفته ام:

بابا: بچه تو روت می شه به من نگاه کنی و همش درس خونی و نه پول داری نه کار اون موقع از من زنم می خوای.

من:بابا من که روم می شه ولی خداییش تو چقدر پر رویی!!!