نوشته ی یک بچه ی خوب
داستان زندگی من
در حال تحصیل در دبستان:
بابا:آفرین پسرم ! دساتو که خوب می خونی . می خوای دکتر شی ها.
من: چشم بابا.
در حال تحصیل در راهنمایی:
بابا: می بینم که درساتو می خونی . همین جوری پیش بری دکتر شدی. آفرین
من: راست می گی بابا!
در حال تحصیل در دبیرستان:
بابا: مواظب باش حواست پرت نشه ها! دیگه نزدیکهو همین دو سه ساله.
من: چه خوب!
در حال تحصیل در دانشگاه:
بابا: خوب پسرم! خوب درستو بخون که بری تخصص تا برات زن بگیرم.
من : اوه یعنی داره تمام می شه!
در حال گرفتن تخصص:
بابا: امروزه همه تخصص دارن ء تو باید فوق بگیری که برات زن بگیرم.
من: خوب اشکال نداره . اونم می گیرم.
فوق تخصص گرفته ام:
بابا: بچه تو روت می شه به من نگاه کنی و همش درس خونی و نه پول داری نه کار اون موقع از من زنم می خوای.
من:بابا من که روم می شه ولی خداییش تو چقدر پر رویی!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 21:29 توسط امين
|
اين وبلاگ توسط جمعي از دانش آموزان مدرسه ي شهيد بهشتي راه اندازي شده و صرفا جهت گرد همايي هاي دوستانه مي باشد