داستان

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود.
پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، اما دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند و هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکند محرم بیمارش است، اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و ناتوان‌تر میشود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز که میگذرد، گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..
جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
این، افسانه یا داستان نیست,

آن حکیم ابوعلی سینا بوده است...

رمز گشایی ژاپنی

رمز گشایی ژاپنی                                                                 
آیا می‌توانید نوشته زیر را بخوانید...          
               
.
.


اگر نتوانستید، گوشه ‌های چشم خود را بکشید و چشمانتان را تقریباً 90٪ ببندید... مثل ژاپنی‌ها.. حالا دوباره به متن نگاه کنید، اینبار حتماً خواهید توانست آنرا بخوانید. جالب بود نه؟
ژاپنی‌ها از این سیستم رمز بندی در جنگ جهانی دوم استفاده می‌کردند و هیچکس بجز خودشان از نوشته‌هایشان سر در نمی‌آورد...!


ببخشید اگه قدیمی بود

سفر به خیر

-به کجا چنین شتبان
گون از نسیم پرسید
-دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری زغبار این بیابان؟
-همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

-به کجا چنین شتابان؟!

-به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

-سفرت به خیر اما تو دوستی ، خدارا

چو در این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا

 اردیبهشت ماه سالروز تولد محسن یگانه بود و این خواننده وارد ۲۷ سالگی اش شد…

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

تولد صالح

به نام خدا


لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولدت زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد



مشکلات جنسی جوانان (نامه هایی دردناک از جوانان معتاد به خود ارضایی)

وَاِذا فَعَلُوا فاحِشَةً اَوْ ظَلَمُوا اَنْفُسَهُمْ، ذَکَرُو الله، فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِم وَ مَنْ یَغْفِرُ الذُّنُوبُ اِلاّ الله، وَلَمْ یُصِرُّوا عَلى ما فَعَلُوا وَ هُمْ یَعْلَمُونَ».

  «اِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوا اِذا مَسَّهُمْ طائفُ مِنَ الشَّییْطانِ تَذَکَّرُوا فَاِذاهُمْ مُبْصِرُونَ

در این مقاله با مشکلات جنسی جوانان ژرداختیم خواهش می کنم بخوانید  خلاصه از ما گفتن بود

 

نامه هاى فراوانى که تا کنون از عدّه اى از قربانیان این راه به دست ما رسیده مى تواند پرده از گوشه اى از این راز وحشتناک بردارد، و ما را در جریان این موضوع حساس و پر خطر بگذارد.

این «نامه ها» شامل اسرار ناگفتنى، وقایع دردناک و بهت آور است، و نویسندگان آنها همه، استمداد کرده و راه چاره خواسته اند.

حقیقت این است که ما هم تا این اندازه از توسعه و اهمیّت این خطر آگاه نبودیم، ولى با اطلاعاتى که به دست ما رسیده چاره اى جز این نداریم تا آن جا که از ما ساخته است و در قدرت داریم در راه بیدار ساختن جوانان و آگاه نمودن آنها به نقاط اصلى خطر از هیچ کوششى فروگذار نکنیم و از خداى بزرگ مى خواهیم که به ما و آنها در این راه کمک فرماید.

نخست اجازه بدهید گوشه اى از این نامه ها را که مى توان آن را درج نمود «عیناً» در اختیار شما بگذاریم:

* نامه اوّل

«... چون شما در نوشته هاى خود یادآور شده اید که: جوانان مشکلات خود را در موضوعات مختلف تشریح کنند به فرستادن این نامه مبادرت ورزیدم:

... مشکلى که من از آن رنج مى برم و نزدیک است مرا هلاک کند راجع به امور جنسى و تمایلاتى است که ذیلا برایتان تشریح مى کنم.

جوانى هستم 23 ساله و محصل، از روزى که پا به دایره بلوغ گذاشتم بر اثر نداشتن تربیت صحیح و عدم مراقبت و بى اطلاعى به «یک نوع انحراف جنسى» مبتلا شده ام و «بدبختانه» هفت سال آن را ادامه داده ام!

اکنون به این بلاى خانمانسوز مبتلا هستم و هر چه در ترک آن کوشیده ام نتیجه اى نگرفته ام، ضررهاى آن را علاوه بر این که در کتاب هاى فارسى مطالعه نموده ام در بدن خود نیز مشاهده مى کنم: چشمم ضعیف شده، ضعف اعصاب، کم خونى، لرزش بدن، لاغرى و پژمردگى مرا بیچاره کرده است!

وقتى قلم به دست مى گیرم قدرت نوشتن ندارم، ناچار قلم را بر زمین مى گذارم تا وقتى کمى دستم قدرت پیدا مى کند دوباره مى نویسم!

ایمان ضعیفى در من وجود دارد، و با وجدانم دست به دست هم داده مرا سرزنش مى کنند.

ناچار در گوشه اى مى نشینم و تا مى توانم گریه مى کنم که چشمانم سرخ مى شود، خلاصه بیچاره و بدبختم و دادرس و فریادرسى ندارم!!...

شاید مایل باشید بدانید چرا با این که ضررهاى آن را مشاهده مى کنم آن را ترک نمى نمایم؟

در جواب خواهم گفت امروز ترک این کار (تقریباً) از نظر من محال است. هنگام تحریک شدن، اراده از من سلب مى شود بعد که به خود مى آیم کارم گریه است!...

گاهى به خدا التماس مى کنم و به درگاه امامان(علیهم السلام)متوسّل مى شوم... امّا هر چه التماس مى کنم کمتر نتیجه مى گیرم.

گاهى با خود فکر مى کنم مگر خدا و ائمه اطهار به افراد ناپاکى چون من توجّه ندارند؟!... ما درماندگانى، که حتّى به نزدیک ترین خویشان نمى توانیم درد دل خود را بگوییم دامن چه کسى را باید بگیریم؟

کاسه صبرم لبریز، و جانم به لب رسیده، به من رحم کنید و راه نجاتى به من معرّفى نمایید اگر دستور طبى در نظر دارید به من اطّلاع دهید. و مسلّم بدانید (و مى دانید) احتیاج به قدردانى امثال من ندارید اجتماع باید از شما قدردانى کند و پاداش شما با خداى بزرگ است.

* * *

 

* نامه دیگر

«... شما را به خاطر جهاد مقدّسى که براى هدایت جوانان آغاز کرده اید مى ستایم... چه براى من واضح است که ایده شما بر خلاف عدّه زیادى از نویسندگان مطبوعات (اگر بشود به آنها نویسنده گفت) خوشبختى جوانان است.

بارى جوانى هستم 17 ساله و محصل سال چهارم دبیرستان که در تمام دوران ابتدایى شاگرد ممتاز بوده ام، ولى به عللى که خودتان خیلى خوب مى دانید به محض رسیدن به دوران پرآشوب بلوغ به یک دام افتادم.

البتّه این منحصر به من نیست عدّه اى از همسالان من نیز به این دام افتاده اند.

در کلاس اوّل دبیرستان مبتلا به «یک نوع انحراف» شدم در عرض این چهار سال مقدار فراوانى از قواى فکرى خود را از دست داده ام. ده ها بار توبه کردم. ولى روز به روز ضعف نفس من زیادتر شده.

اکنون به طورى که خودم حس مى کنم قسمت هاى عمده بدن من یعنى قلب و اعصابم دچار خلل شده، و بدتر از همه اراده ام را نیز به مقدار زیادى از دست داده ام، دائماً احساس حقارت مى کنم، خیلى کم حرف مى زنم، ورزش نمى توانم بکنم و حتّى به میهمانى هاى خانوادگى نیز نمى روم!...

به خوبى مى دانم که آینده خوبى نخواهم داشت... این قدر بى اراده شده ام که ترک این «عمل خطرناک» برایم کارى مشکل شده است...

علت چیست؟

علت این است که عکس هاى زنان برهنه در دست همسالانم زیاد دیده مى شود.

فیلم هاى منحرف کننده و سکسى تنها سرگرمى ماست و کتاب هاى مزخرف با نازل ترین قیمت در دسترس ما قرار دارد.

مرا راهنمایى کنید. به من بگویید چطور مى توانم از این درد «کشنده» خلاص شوم؟!...».

* * *

* نامه سوّم

«... آیا از وضع جوانان و درد دل هاى ما آگاهى دارید؟...

آیا مى دانید عدّه اى از جوانان دست به جنایت بزرگى مى زنند و گرفتار انحرافاتى هستند؟...

چندى پیش در خیابان ثریاى «یزد» مى گذشتم ناگهان چشمم به جوانى افتاد که سن او در حدود 25 سال بود، بدنى بى حس و چشمانى نابینا داشت در حالى که دست او در دست براد کوچکش بود، از خیابان مى گذشت.

من از چرخ پیاده شدم و از برادرش که با هم آشنا بودیم پرسیدیم این کیست؟ گفت این برادرم است، مات و مبهوت انگشت بر دهان گذاشتم...

گفتم چرا برادرت به این روز افتاده؟ گفت تا 20 سالگى هیچ عیبى نداشت، ولى بر اثر اعتیاد به «یک نوع انحراف جنسى» چند سال است که چشمش نابینا شده...

بدبختانه باز دست بردار نیست... تقاضا مى کنم هر چه زودتر زیان هاى این جنایت و راه علاج آن را براى ما «جوانان» تشریح کنید، چه کنیم که ما هم آلوده این کارها نشویم؟...».

flower029.gif* * *

راهکار ها در ادامه مطلب

ادامه نوشته

خاطره ی یه امتحان خوب

بعد از 6 روز تعطیلی طاقت فرسا(!) با محدود اطلاعاتی که داشتم کفشهایم را در آورده و وارد جلسه ی امتحان ریاضی که طبق معمول بقیه ی امتحان ها در نماز خانه برگزار میشد شدم.مثل همیشه استرس بر جمع چیره بود اما این استرس وقتی بیشتر شد که با اولین سوال امتحان روبرو شدم.انصافا معلم ذره ای کم نگذاشته بود و به اندازه ی همه ی فحش هایی که در طول سال از ما خورده بود انتقام گرفته بود.از شرح جزئیات بگذریم.

حدودا 30 دقیق به پایان وقت مانده و هرچه حساب می کنم جمع نمراتم حتی در بهترین شرایط به 12(نمره ی قبولی در مدرسه ی ما) نمیرسد.دست به دامن قوه ی تخیل خود شده و هرچه توانستم از ترشحات مغزی خود استفاده کردم.با این وضع حدودا می توان به نمره ی 12 امیدوار بود.

20 دقیقه از وقت امتحان گذشته اما هیچ کس حاضر به بلند شدن نیست که ناگهان چهره ی نورانی معلم ریاضی جلوی در ظاهر شد.در این لحظه دلم میخواست بلند داد بزنم: خیلی نامردی....

اما حتی حال و انرژی ین کار را هم نداشتم.

از جلسه بیرون آمدم.بعد از کلی بررسی سوال ها کاشف به عمل آمد خیلی از آن هایی که فکر میکردم درست نوشته ام را نیز اشتباه نوشته بودم.خدایا از این بد تر هم میشود؟؟؟؟!!!!!!

اما هنوز یک دلخوشی دارم آن هم اینکه به نظر میرسد من بین دوستان خودمانی بهتر امتحان را داده ام...

به هر حال علی الله هرچه باداباد...

یکسال از پرواز عقاب گذشت


خیلی زود گذشت؛ خیلی زودتر از اینکه بتوان تصورش را کرد، همان‌طور که نمی‌توانستیم رفتن حجازی را باور کنیم،

تصور سپری شدن یک سال از درگذشت او هم سخت و دشوار است.


ادامه نوشته

همکاری دوباره ی ابی و شادمهر

ابی و شادمهر پس از گذشت سه سال از اولین همکاریشان که باعث خلق آثار جاودانه ای چون نوازش و بدبین شد پروژه دیگری را با انگیزه عشق به هدفی انسان دوستانه و والا شروع کرده اند.آغاز این پروژه با هصدایی ابی و شادمهر در آهنگیست به نام “رویای ما” با آهنگسازی و تنظیم شادمهر و ترانه ای از یغما گلرویی با موضوعی انسان دوستانه و سرشار از عشق به هم نوع که تمام درآمد حاصله از این آهنگ به موسسه ای خیریه اهدا خواهد شد. پیام این آهنگ صلح و آزادی و امید است نه تنها برای سرزمین مادری ابی و شادمهر بلکه برای تمام انسانهای دنیا،همچنین ابی و شادمهر در حال ساختن موزیک ویدئویی برای این آهنگ هستند تا از این طریق در حد امکاه بتوانند پیامشان را به گوش جهانیان برسانند و در ادامه آن کنسرتهایی را با الهام از این کار و در راستای همین هدف متعالی در شهرهای مختلف دنیا برگزار کنند.

اس ام اس روز مادر

ادامه مطلب..

ادامه نوشته

برترین های پاپ سال 90

ادامه نوشته

18قابلیت جالبی که ویندوز 7 دارد.

1. لرزاندن پنجره‏ها
فرض کنید چندین پنجره مختلف را به طور همزمان در محیط ویندوز باز کرده‏اید. در نسخه‏های پیشین ویندوز برای اینکه این پنجره‏ها را ببندید، ناچار بودید تک تک پنجره‏ها Close یا Minimize کنید. اما با استفاده از این قابلیت جدید در ویندوز 7 که Aero Shake نام دارد، کافی است تا پنجره‏ای که قصد دارید آن را باز نگه دارید را گرفته و با استفاده از ماوس کمی آن را بلرزانید. خواهید دید که سایر پنجره‏ها Minimize خواهند شد. با انجام مجدد این کار پنجره‏های کوچک شده مجدداً بازیابی خواهند شد. به این قابلیت در این ترفند به تفصیل پرداخته شده است.

2. لیست پرش
یکی از قابلیت‏های فوق‏العاده‏ای که در ویندوز 7 اضافه شده است و باعث صرفه جویی زیادی در وقت می‏شود «لیست پرش» یا Jumplist است. شما توسط برنامه‏های نصب شده بر روی ویندوز فایل‏های مختلفی را فراخوانی می‏کنید. به عنوان مثال توسط نرم افزارهای Player، فایل‏های موزیک را اجرا می‏کنید. یا توسط نرم افزار Notepad فایل‏های متنی را باز می‏کنید. اکنون با استفاده از «لیست پرش» میتوانید به آخرین فایلهای باز شده توسط نرم افزارهای مختلف دسترسی داشته باشید بدون اینکه نیاز به اجرای اولیه برنامه مربوطه باشد. برای دسترسی به «لیست پرش» کافی است بر روی آیکن برنامه در Taskbar راست کلیک کنید تا آخرین فایلهای فراخوانده شده توسط این نرم افزار برایتان لیست شود. همچنین میتوانید در منوی Start، با کلیک بر روی فلش موجود در کنار هر برنامه به «لیست پرش» مربوط به آن برنامه دسترسی پیدا کنید.

ادامه نوشته

پاسخ به نظرات

یلدا:

به نظرم من و خيلي هاي ديگه مشكلي نداره كه تيپي كه دوس داري بزني حالا هركي باشه من خودم خيلي دوس دارم تيپ ادام لمبرتي بزنم حيف كه لباساشو پيدا نميكنم

در ضمن اسم اين كارو تب شيطاني نزار ما هم مثل شما هستيم كه مثلا مرجع تقلي داره
متاسفانه ايران خيلي بد شده  

راستي سعي كن فكرت عوض كني و ديدتو نسبت به اين چيزا تغيير بدي در غير اين صورت واست متاسفم


پاسخ: هر کسی می تونه هر جور که می خواهد لباس بپوشه اما باید در این باره شئونات رو رعایت کنه چرا که لباس هر فرد  شخصیت هویت و دریک کلام پرچم بدن اوست لباس ها ما نباید همراه با نماد ها و نشان های شیطان باشد چرا که این خود نوعی  تبعیت از شیطان محسوب می شود

تو دختری و برای من بسیار جای تعجب دارد که چرا دنبال مدل لباس های آدام لمبرت هستی

معرفی آدام لمبرت:

آدام لمبرت یهودی است ، او به معبد هنر ساندیگو می ‌رفت و اغلب در مراسم مذهبی شرکت داشت ، او یک برادر کوچکتر به نام نیل دارد.

شایعاتی در مورد همجنس‌ گرا بودن لمبرت بوده که خود در بعضی از مصاحبه ‌هایش آن رو تایید و تکذیب کرد ، در مراسم American Music Awards او هنگام خواندن آهنگ For your entertainment بوسه ‌ای بر لبان یک گیتاریست مرد زد که جنجالی به پا کرد.

آدام در مورد این اتفاق گفت: “سال‌ هاست که زن‌ ها تابوهای جنسی را کنار می ‌گذارن ولی کسی بهشون کاری نداره ولی وقتی مردها این کارو میکنن همه قاط میزنن”

لمبرت در مصاحبه‌ ای با مجله رولینگ استون اعلام کرده که همجنس‌ گراست ولی مایل است رابطه جنسی با دختران را نیز تجربه کند

چه جالب هم یک یهودی است ( یهودیت انحرافی یا صهیونیسم) و هم همجنسباز است

جای تاسف دارد که فردی همجنس باز الگو چوانان ما شده است

اولین عکسی رو که از این شخص دیدم شک کردم که باید حتما با گرو های ماسونی و شیطانی در ارتباط باشد چهره او گاهی اوقات با گریم های ماسونی گریم می شود

03-Adam-Lambert-studio_l.jpg

خالکوبی تک چشم دجال که در جوامع مخفی مانند فراماسونری و معبد های مصر مشاهده می شود بر روی دست او

http://adam-lambert.org/wp-content/uploads/2010/02/adam-lambert2-mike-ruiz.jpg
به عکس پشت او دقت کنید  از یک طرف شبیه شیطان است و هم شبیه یکی از خوانندگان شیطانی گفته می شود این خواننده شیطانی که تصویر پشت آدام شبیه اوست برای مدتی به جایی می رود و می گوید من با شیطان ملاقات کرده ام
با دقت به تی شرت او نگاه کنید فردی را می بینید با یک کلاه هرمی شکل و هرم و تک چشم بر روی کلاه آن او کیست که آدام عکس او را بر روی لباسش چاپ کرده است متاسفانه شناسایی این نشانها کمی دشوار است
علاوه بر آن نشان های دیگر متعلق به ایلومناتی و فراماسونری بر روی لباس او دیده میشود
 
در حقیقت همه آنها هدفی دارند تا مسلمانان را همانطور که در اندلس شکست دادند در ایران نیز شکست بدهند
 
 لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِّلَّذِينَ آمَنُواْ الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُواْ
به راستی دشمن ترین مردم نسبت به کسانی که ایمان آوردند یهود و کافران را خواهی یافت

کشف کشتی نوح

این مطلب واقعا جالبه از دست ندید

برای خوندن به ادامه مطلب برید...

ادامه مطلب...

ادامه نوشته

تولد شادمهر عقیلی

امروز تولد شادمهر عزیزه و مایلم این روزو به همه ی دوستارانش تبریک بگم

این هم کادوی ناچیز خودم برای این روز:



کوک کن ساعت خویش


كوك كن ساعت خویش!
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعت خویش!
كه مـؤذّن ، شب پیش
... دسته گل داده به آب...
و در آغوش سحر رفته به خواب
كوك كن ساعت خویش!
كه سحرگاه
بقچه در زیر بغل راهیِ حمّامی نیست
كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعت خویش
كه در این شهر دگر مستی نیست
كه تو وقت سحر آنگاه كه از میكده برمی گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی!



كوك كن ساعت خویش
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست

هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی


آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...


ادامه نوشته

معما!!!

فرض کنید که این ها چوب کبریت باشن و قابل جابجا شدن

حالا چطور با جابجا شدن فقط یه چوب کبریت این تساوی برقرار میشه

اگه قبلا شنیدید . پیشاپیش معذرت


1=711

گفتگو با خدا

این مطلب اولین بار در سال ۲۰۰۱ توسط زنی به نام ریتا در وب سایت یک کلیسا قرار گرفت، این مطلب کوتاه به اندازه ای تاثیر گذار و ساده بود که طی مدت ۴ روز بیش از پانصد هزار نفر به سایت کلیسا ی توسکالوسای ایالت آلاباما سر زدند این مطلب کوتاه به زبان های مختلف ترجمه شد و در سراسر دنیا انتشار پیدا کرد

ادامه نوشته

اس ام اس محرم-جدید

ادامه مطلب...

ادامه نوشته